تبلیغات
معلم زمان - دل نوشته های شخصی - مادر
 
معلم زمان - دل نوشته های شخصی
آنچه نیاموختم از اوستاد -- سیلی ایام بمن یاد داد
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : علی حاجی رضایی
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در خصوص مطالب :







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

به احترام مادرم و همه مادرها چون روز 17 اردیبهشت اولین سالگردش رو در پیش دارم سعی میکنم تمام مطالب تا اون روز رو به تجلیل از مقام مادر اختصاص بدم. مطلب زیر هم در همین مورده .

خیلی مواقع هست که فرزند بعد از مرگ مادر تازه به دنیا میاد ، منظورم فقظ زاده شدن نیست ، منظورت از به دنیا اومدن با حقایق دنیا آشنا شدنه و حق مادر رو در حد توانایی خودش درک کردنه.

اگر چه هر فرزندی هرچه بیشتر به مادرش خدمت کنه بیشتر میفهمه که کم کرده.

"کودک منتظر بود که به دنیا بیاید.

کودک از خدا پرسید:« پس کی من را به دنیا می فرستید؟»

خدا گفت:« صبر داشته باش...»

کودک بی صبرانه منتظر بود موجودی را که خدا می گفت مادر اوست ببیند.

پس، از خدا پرسید:« مادر چه موجودی است؟»

خدا گفت:« مادر مهربان ترین مهربانان است»

کودک گفت:« مهربان یعنی چه؟»

خدا پاسخ داد:« مهربان یعنی کسی که از شیره ی جانش به تو می خوراند»

کودک پرسید:« خدایا... من باید او را دوست داشته باشم؟»

خدا گفت:« برتر از دوست داشتن... تو باید بعد از من او را بپرستی»

کودک گفت:« خدایا... پس خواهش می کنم مرا زودتر به دنیا بفرست»

سپس با خودش فکر کرد:« یعنی مادر چه موجودی می تواند باشد که خدا این قدر احترام قایل است و می گوید بعد از خدا باید او را بپرستم؟»

کودک حسابی کلافه شده بود. حرف های خدا او را برای دیدن مادر کنجکاو کرده بود... زمان زیادی گذشت، اما خدا کودک را به دنیا نفرستاد.

کودک عصبانی شد و گفت:« خدایا... پس کی می خواهید من را به دنیا بفرستید؟»

خدا پاسخ داد:« گفتم که... صبر داشته باش. تو دیرتر به دنیا می روی»

کودک نگاهی به کودکان دیگر انداخت که پشت سر هم به طرف دنیا می رفتند.

کودک عصبانی تر پرسید:« چرا من باید دیرتر به دنیا بروم؟»

خدا گفت:« چون ورود تو به دنیا با ورود دیگر کودکان فرق دارد»

کودک پرسید:« ورود من چه فرقی دارد؟»

خدا گفت:« صبر داشته باش... خودت می فهمی»

کودک بغض کرد. خدا از بغض کودک ناراحت شد و گفت:« تو را دیرتر از بقیه می فرستم تا معنی صبر را بفهمی»

بغض کودک ترکید و شروع به گریه کرد.با گریه به خدا گفت:« اما من تا همین الآن هم خیلی صبر کردم.»

خدا پاسخ داد:« بیش تر باید صبر کنی... چون ورود تو به دنیا با صبر امکان پذیر است... تو باید صبور باشی کودکم.»

کودک معنی این حرف خدا را نفهمید. اما باز هم صبر کرد. مدتی گذشت و در این مدت کودکان زیادی به دنیا رفتند دیگر حسابی کلافه شده بود که خدا به او گفت:« اینک نوبت تو است... می توانی به دنیا بروی... برو و صبور باش»

کودک باز هم منظور خدا را نفهمید... مشتاقانه به سوی دنیا دوید...

خوشحال بود که بالاخره می تواند موجود مادر را ببیند...

اما خدا او را با صبر آشنا کرده بود، چون با به دنیا آمدن او ، مادرش از دنیا می رفت.





نوع مطلب :
برچسب ها : مادر،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 13 اردیبهشت 1388
علی حاجی رضایی
چهارشنبه 22 شهریور 1396 11:50 ق.ظ
Today, while I was at work, my cousin stole my iPad and tested to
see if it can survive a 25 foot drop, just so she can be a
youtube sensation. My iPad is now broken and she has 83 views.
I know this is completely off topic but I had to share it with someone!
دوشنبه 28 فروردین 1396 08:52 ب.ظ
I visited several websites except the audio quality for
audio songs existing at this site is genuinely fabulous.
یکشنبه 13 فروردین 1396 04:04 ب.ظ
Hello There. I found your blog using msn. This is an extremely well written article.

I'll be sure to bookmark it and come back to read more of your useful information. Thanks for the post.

I will definitely return.
سه شنبه 22 اردیبهشت 1388 03:03 ب.ظ
سلام
خدابیاموزدش
مسلما غم از دست دادن مادر خیلی سخته
من هم مدت 8 ساله که مادرم و 1 سال است که پدرم را از دست دادم

امیدوارم روحشان شاد باشد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر