تبلیغات
معلم زمان - دل نوشته های شخصی - نامه ای از طرف عزیزترین دوست
 
معلم زمان - دل نوشته های شخصی
آنچه نیاموختم از اوستاد -- سیلی ایام بمن یاد داد
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : علی حاجی رضایی
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در خصوص مطالب :







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

یه مطلب جالب از طرف دوست عزیزی به من رسید که واقعا مستحق درج در وبلاگم دیدم ، امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

فقط میخوام بگم که : خدایا من خیلی از غفلتهای خودمو میپذیرم و طلب مغفرت دارم  ، ولی میل به با تو بودن را نمیتونم تو خودم انکار کنم، ازت میخوام  که یادم بدی ، یادم باشه ، یادت باشم...

""

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه ، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد ، از من تشکر کنی . اما متوجه شدم که خیلی مشغولی ، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی : سلام ؛ اما تو خیلی مشغول بودی . یک بار مجبور شدی منتظر مترو بشینی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی . بعد دیدمت که از جا پریدی . خیال کردم یاد من افتادیو می خواهی با من صحبت کنی ؛ اما موبایلتو در آوردیو و به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی . تمام روز با صبوری منتظر بودم. با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی . متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی ، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی ، سرت را به سوی من خم نکردی . تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری . بعد از انجام دادن چند کار ، تلویزیون را روشن کردی . نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی ؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری... باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی شام خوردی ؛ و باز هم با من صحبت نکردی . به خودم گفتم حتما موقع خواب یه کمی با من صحبت میکنی . موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی . بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی .

 اشکالی ندارد.

 احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آما ده ام . من صبورم ، بیش از اونیکه تو فکر میکنی . حتی دلم میخواد یادت بدم که تو چطور با دیگران صبور باشی . من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم . منتظر یک سر تکان دادن ، دعا ، فکر ، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد . خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی . خوب ، من باز هم منتظرت هستم ؛ سراسر پر از عشق تو... به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی . آیا وقت داری که این را به دیگران انتقال بدی ؟ اگه  نه ،  عیبی نداره می فهمم و هنوزم دوست دارم {حتما خودم یه راهی پیدا میکنم} . روز خوبی رو برات آرزو میکنم ......

  ""





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 5 اردیبهشت 1388
علی حاجی رضایی
چهارشنبه 21 تیر 1396 07:50 ب.ظ
I just couldn't depart your site prior to suggesting that
I extremely loved the usual information a person supply to your visitors?
Is gonna be again often to investigate cross-check new posts
جمعه 25 فروردین 1396 07:14 ق.ظ
Hello everybody, here every one is sharing these kinds of know-how, therefore it's fastidious to read this web
site, and I used to pay a visit this web site everyday.
چهارشنبه 21 بهمن 1388 10:40 ب.ظ
سلام وبلاگت عالیه
به من هم سر بزن و لطفا نظر بده
منتظرتم
بای
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر